مهرگان
حالم خوش است ؛ تنها همین ؛ دوست دارم اینجا ، همینجا که هستم بمانم ، تک تک لحظه ها را نگاه کنم ، آنها که رفتند ، آنها که میآیند ، همانها که نسیمی از عبورشان صورتم را مینوازد. یادم نخواهد رفت ، میدانم ، هنوزهم آنجا، همان بالا تنها ایستادهام! همان جایی که حرمت سکوتش شکست، ... همان جایی که آسمانش سرخ شده بود همان جا بود ، که دلم گرفت از همان بالا ، دیدم شهر دلم را ،که میان غباری خاکستری فرورفت ، آهسته ، سرد شد ، وکوچههایش تاریک... از همان جا بود که فهمیدم سایه ها را رنگ کردن هنر نیست حقیقت چیزی بود فراتر تر از این ابهام در هم پیچیده ، به سادگی همان سکوت ؛ تازه فهمیدم سکوت، خواندن ندارد ؛ سکوت را باید شنید.
چه زیباست این بازی با کلمات سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند که با این درد اگر دربند درمانند درمانند
اینجا همیشه سکوتیست که گاه نگاهش مجال گفتن میرباید. بی آنکه حس کنی سخنی ناگفته یا حرفی نا شنیده ماند بی آنکه بفهمی گم شده بودی میان تنهایی تنهایی که گمان میکردی انتها یافت ، بی آنکه بدانی که افسونش بود که چشمانت را خواباند خوابی که در آن تکرار میشد رویاها ، رویاهایی که زیبا پنداشتی همان هایی که تا به خودت آمدی ، پیچیده بود تمام وجودت را... به پیچک تنهایی تمام وجودت را ، جز چشمانت وقتی بیدار شدی از درد ، وقتی رویاها شکست ، وقتی حس کردی تنهایی را تا منتهای وجودت ، هنوز میان راه خواب و بیداری مانده بودی ، چشمانی که باز شده بود ، اما جز سیاهی چیزی نمانده بود ، برای دیدن آن روز که رویا هایت شکست ، هنوز به دنبال تکه هایش میگشتی همان تکه هایی در وجودت فرو رفت ، یادگاری درد آن تصویرها که رنگ حسرت داشت ، بوی زنگ آهن میداد و همه چیز محو میشد ، آهسته میان همهمهای گنگ تا آنکه سکوت نگاهش همهی صدا ها را شکست ، و تو محو تماشا به چشمانش خیره ماندی
چه حس بدی ! وقتی میفهمی کسی که فک میکردی داره به حرفهات گوش میده فقط منتظر حرفت تموم شه ، تا حرف خودشو بزنه و تو به خودت میگی واقعا واسه کی دارم حرف میزنم!؟ تو بودی چیکار میکردی؟؟ یه فرصت دیگه میدادی ؟ و یا اینکه تصمیم میگرفتی ادامه ندی ، و واسه کسی حرف بزنی که گوش بده به حرفات ؟ البته این یه مثال بود ، واسه یه حسی که بعضی وقتا غافلگیر میکنه شاید ، وقتی انتظارش رو نداری به همین بدی! زندگی؟ گذرش حسرت ، از آنچه رفت ، مثل آب ، روان.... ماندنش زحمت ، زحمتی که کاش میگذشت شاید دفتری از خاطرات نانوشته ، حرفهای نا گفته از آنها که سخت گذشت و دیر رفت و آنها که شیرین گذشت ، ولی زود و این زمان نیست ، ادراک آدمیست که میفهمد این دیر و زود را ! گاه به فکر گذشتهایم ، وگاه در پی آینده و گاه انگار گم میشویم ، میان این راه رو تنگ زمان! جایی که تنها میتوانی راه بروی ، نه حتی تصویری از آنچه کذشت ، تنها راه میروی بدون هیچ لخظهای ، برای نشستن تا زندگی را معنی کنی! آن روزها که هوا روشن تر بود روی کاغذ نوشتم :
درها به طنین های تو وا کردم هر تکه نگاهم را جایی افکندم، پر کردم هستی ز نگاه بر لب مردابی ، پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم، در بن خاری ، یاد تو پنهان بود، برچیدم، پاشیدم به جهان بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن، و به خود گستردن و شیاریدم شب یکدست نیایش، افشاندم دانه راز و شکستم آویز فریب و دویدم تا هیچ . و دویدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش و فتادم بر صخره درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم، لرزیدم وزشی می رفت از دامنه ای ، گامی همره او رفتم ته تاریکی ، تکه خورشیدی دیدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم گاه میان فهمیدن و نفهمیدن فاصله ایست به کوتاهی یک لبخند تغییر ؛ تنها نشان مانده از نمایش حرکت و ترسیم هر لخظه روی نمودار زمان ، یادآور آن چیزهایی که گم شده بود میان فاصلهها و ترس از به یاد آوردن ؛ کابوسی نا نوشته که خواب چشمت را میگرفت و شیرینی خواندن نگاشتههایی که برای آینده به یادگار گذاشتی، و باز همان لبخند یعنی آنقدر فهمیده بودی که زمان نیز منعی نشد برای حضورت ، از آن نیز گذشتی و آن کابوس ترس تبدیل شد به اولین لحظهی آرامش ؛ وقتی چشمانت را بستی ، تنهایی ، و به یاد آوردی موسیقی باورهایت را ...
« زندگی ترسیم رویاهاست در میان واقعیت ! »


