مهرگان

 

 

 حالم خوش است ؛

 تنها همین ؛

  دوست دارم اینجا ، همینجا که هستم بمانم ، تک تک لحظه ­­ها را نگاه کنم ، آنها که رفتند ، آنها که می­آیند ، همانها که نسیمی از عبورشان صورتم را می­نوازد.

 یادم نخواهد رفت ، می­دانم ، هنوزهم آنجا، همان بالا تنها ایستاده­ام!

 همان جایی که حرمت سکوتش شکست، ...

 همان جایی که آسمانش سرخ شده بود

 همان جا بود ، که دلم گرفت

 از همان بالا ، دیدم شهر دلم را ،که میان غباری خاکستری فرورفت ، آهسته ، سرد شد ، وکوچه­هایش تاریک...

 از همان جا بود که فهمیدم  سایه ها را رنگ کردن هنر نیست

 حقیقت چیزی بود فراتر تر از این ابهام در هم پیچیده ، به سادگی همان سکوت ؛

 تازه     فهمیدم سکوت، خواندن ندارد ؛

                                            سکوت را باید شنید.

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٩| ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ| توسط ali| نظرات () |

 

 

 

   چه زیباست این بازی با کلمات

 

 

 

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند       پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

 

 به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند        ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانند

 

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند  نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

 

سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند      رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

 

ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند      ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند

 

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد       ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند

 

چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند       بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند

 

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٩| ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ| توسط ali| نظرات () |

 

 

اینجا همیشه سکوتیست که گاه نگاهش مجال گفتن می­رباید.

بی آنکه حس کنی سخنی ناگفته یا حرفی نا شنیده ماند

بی آنکه بفهمی گم شده بودی میان تنهایی

تنهایی که گمان می­کردی انتها یافت ، بی آنکه بدانی که افسونش بود که چشمانت را خواباند

خوابی که در آن تکرار می­شد رویاها ، رویاهایی که زیبا پنداشتی

همان هایی که تا به خودت آمدی ، پیچیده بود تمام وجودت را... به پیچک تنهایی

تمام وجودت را ، جز چشمانت

وقتی بیدار شدی از درد ، وقتی رویاها شکست ، وقتی حس کردی تنهایی را تا منتهای وجودت ، هنوز میان راه خواب و بیداری مانده بودی ،

چشمانی که باز شده بود ، اما جز سیاهی چیزی نمانده بود ، برای دیدن

آن روز که رویا هایت شکست ، هنوز به دنبال تکه هایش می­گشتی

همان تکه هایی در وجودت فرو رفت ، یادگاری درد آن تصویرها که رنگ حسرت داشت ، بوی زنگ آهن می­داد

 

و همه چیز محو می­شد ، آهسته میان همهمه­ای گنگ

تا آنکه سکوت نگاهش همه­ی صدا ها را شکست ، و تو  محو تماشا به چشمانش خیره ماندی

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٩| ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ| توسط ali| نظرات () |

چه حس بدی !    وقتی میفهمی کسی که فک می­کردی داره به حرفهات گوش می­ده فقط منتظر حرفت تموم شه ، تا حرف خودشو بزنه

و تو به خودت میگی واقعا واسه کی دارم حرف می­زنم!؟

تو بودی چیکار می­کردی؟؟

 یه فرصت دیگه می­دادی  ؟

  و یا اینکه تصمیم می­گرفتی ادامه ندی ، و واسه کسی حرف بزنی که گوش بده به حرفات ؟

 

البته این یه مثال بود ، واسه یه حسی که بعضی وقتا غافلگیر میکنه شاید ، وقتی انتظارش رو نداری

به همین بدی!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٩| ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ| توسط ali| نظرات () |

 

زندگی؟

                 گذرش حسرت ، از آنچه رفت ، مثل آب     ،    روان....

ماندنش زحمت ، زحمتی که کاش  می­گذشت

شاید     دفتری  از  خاطرات  نانوشته  ، حرفهای  نا گفته

از آن­ها که سخت گذشت  و دیر رفت

                و آن­ها که شیرین گذشت ، ولی زود

و این زمان نیست   ،    ادراک آدمیست که می­فهمد این    دیر   و   زود  را !

گاه به فکر گذشته­ایم  ، وگاه در پی آینده

و گاه انگار گم می­شویم ، میان این راه رو تنگ زمان!   جایی که تنها می­توانی راه بروی ، نه حتی تصویری از آنچه کذشت ، تنها راه می­روی بدون هیچ لخظه­ای  ، برای نشستن

تا زندگی را معنی کنی!

آن روزها که هوا روشن تر بود روی کاغذ نوشتم :


                                         « زندگی ترسیم رویاهاست در میان واقعیت ! »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٩| ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ| توسط ali| نظرات () |

درها به طنین های تو وا کردم

  هر تکه نگاهم را جایی افکندم،   پر کردم هستی ز نگاه

بر لب مردابی ،

                  پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم،

در بن خاری ،   یاد تو پنهان بود، برچیدم، پاشیدم به جهان

بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن،   و به خود گستردن

و شیاریدم   شب یکدست نیایش،   افشاندم دانه راز

   و شکستم آویز فریب

و دویدم تا هیچ . و دویدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش

 

  و فتادم بر صخره درد.

          از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم،

     لرزیدم

وزشی می رفت از دامنه ای ، گامی همره او رفتم

   ته تاریکی ، تکه خورشیدی دیدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٩| ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ| توسط ali| نظرات () |

     گاه میان فهمیدن و نفهمیدن فاصله ایست به کوتاهی یک لبخند

تغییر ؛ تنها نشان مانده از نمایش حرکت

و ترسیم هر لخظه روی نمودار زمان ، یادآور آن چیزهایی که گم شده بود میان فاصله­ها

و ترس از به یاد آوردن ؛ کابوسی نا نوشته که خواب چشمت را می­گرفت

و شیرینی خواندن نگاشته­هایی که برای آینده به یادگار گذاشتی،

و باز همان لبخند

یعنی آنقدر فهمیده بودی که زمان نیز منعی نشد برای حضورت ، از آن نیز گذشتی

و آن کابوس ترس تبدیل شد به اولین لحظه­ی آرامش ؛

وقتی چشمانت را بستی ، تنهایی ، و به یاد آوردی موسیقی باورهایت را ...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٩| ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ| توسط ali| نظرات () |

به امید چتر فردایت خیس بارانم . . .

  http://www.imagechicken.com/uploads/1277232769088624200.jpg

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ تیر ،۱۳۸٩| ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ| توسط ali| نظرات () |