مهرگان
حالم خوش است ؛ تنها همین ؛ دوست دارم اینجا ، همینجا که هستم بمانم ، تک تک لحظه ها را نگاه کنم ، آنها که رفتند ، آنها که میآیند ، همانها که نسیمی از عبورشان صورتم را مینوازد. یادم نخواهد رفت ، میدانم ، هنوزهم آنجا، همان بالا تنها ایستادهام! همان جایی که حرمت سکوتش شکست، ... همان جایی که آسمانش سرخ شده بود همان جا بود ، که دلم گرفت از همان بالا ، دیدم شهر دلم را ،که میان غباری خاکستری فرورفت ، آهسته ، سرد شد ، وکوچههایش تاریک... از همان جا بود که فهمیدم سایه ها را رنگ کردن هنر نیست حقیقت چیزی بود فراتر تر از این ابهام در هم پیچیده ، به سادگی همان سکوت ؛ تازه فهمیدم سکوت، خواندن ندارد ؛ سکوت را باید شنید.
