مهرگان

 

 

 حالم خوش است ؛

 تنها همین ؛

  دوست دارم اینجا ، همینجا که هستم بمانم ، تک تک لحظه ­­ها را نگاه کنم ، آنها که رفتند ، آنها که می­آیند ، همانها که نسیمی از عبورشان صورتم را می­نوازد.

 یادم نخواهد رفت ، می­دانم ، هنوزهم آنجا، همان بالا تنها ایستاده­ام!

 همان جایی که حرمت سکوتش شکست، ...

 همان جایی که آسمانش سرخ شده بود

 همان جا بود ، که دلم گرفت

 از همان بالا ، دیدم شهر دلم را ،که میان غباری خاکستری فرورفت ، آهسته ، سرد شد ، وکوچه­هایش تاریک...

 از همان جا بود که فهمیدم  سایه ها را رنگ کردن هنر نیست

 حقیقت چیزی بود فراتر تر از این ابهام در هم پیچیده ، به سادگی همان سکوت ؛

 تازه     فهمیدم سکوت، خواندن ندارد ؛

                                            سکوت را باید شنید.

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٩| ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ| توسط ali| نظرات () |