مهرگان

درها به طنین های تو وا کردم

  هر تکه نگاهم را جایی افکندم،   پر کردم هستی ز نگاه

بر لب مردابی ،

                  پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم،

در بن خاری ،   یاد تو پنهان بود، برچیدم، پاشیدم به جهان

بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن،   و به خود گستردن

و شیاریدم   شب یکدست نیایش،   افشاندم دانه راز

   و شکستم آویز فریب

و دویدم تا هیچ . و دویدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش

 

  و فتادم بر صخره درد.

          از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم،

     لرزیدم

وزشی می رفت از دامنه ای ، گامی همره او رفتم

   ته تاریکی ، تکه خورشیدی دیدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٩| ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ| توسط ali| نظرات () |